تبليغاتX
آلونکِ امیر کریمی
می خوام توی این آلونک بنویسم... بی قاعده، بی سابقه و کاملا بی جهت


دروغ است که آدمهای فهیم دوست داشتنی تر از نفهم ها هستند! کسی که نادانسته با کاری احمقانه موجبات خنده ی ما را فراهم می آورد دوست داشتنی تر است یا کسی که آگاهانه و دانسته غم را به ما هدیه می کند؟


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم فروردین 1391ساعت 21:26  توسط امیر کریمی  | 


دل که خوش نباشد عید و غیرعید فرقی ندارد. هر جا باشی در عذابی


+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1391ساعت 13:1  توسط امیر کریمی  | 

 

قبل از اینکه شروع کنی به قمار، پیک مشروبت را سر بکش. تو بهتر از هرکسی میدانی که من از باخت متنفرم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390ساعت 9:35  توسط امیر کریمی  | 

 

وقتش شده که سفره ی دلت را باز کنی و روزه ی سکوتت را بشکنی

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 22:8  توسط امیر کریمی  | 

 

گرهی را که با دست میشود باز کرد با دندان سریعتر میشود باز کرد!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مرداد 1390ساعت 12:25  توسط امیر کریمی  | 

 

هرچه ناصرخسرو را زیر و رو کردم دوای دردم را نیافتم. آغوشت را رو به من بگشا

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 22:12  توسط امیر کریمی  | 

 

خوشحالم که پس از مدتها جای سیلی واژه ها بر صورت دفترم کبود شده...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم مرداد 1390ساعت 0:18  توسط امیر کریمی  | 

 

رضایت دادن به غرق شدن شخصی دیگر، به قیمت غرق شدن خودت هم تمام میشود. خیلی از ما انسانها، بیخبر پا بر قایقی مشترک داریم!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 23:21  توسط امیر کریمی  | 

 

گاهی بوسه ای ساده هم طعم معجزه دارد. مگر نه اینکه معجزه یک اتفاق فوق العاده و غیر منتظره است؟

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم مرداد 1390ساعت 15:14  توسط امیر کریمی  | 

 

خداوندا، این روزها هرچه سعی می کنم دستانم به دعا بلند نمی شوند. نمی دانم دیگر، برای من دل پاکی نمانده یا برای تو گوش شنوایی؟

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم مرداد 1390ساعت 19:0  توسط امیر کریمی  | 

سلام

|(همینکه بعداز چند ماه بیای توی وبلاگی که یه زمانی هرروز و بلکه روزی چندبار مطلب می نوشتی داخلش میذاشتی و میومدی نظرات خواننده ها رو می خوندی و جواب می دادی و ببینی با وجود اینکه پنج ماهه چیزی ننوشتی هنوزم روزی ۵-۶ نفر از رفقای قدیمی سر می زنن و نگاه میندازن ببینن به روز شده یانه|)....... بازم جای شکرش باقیه!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم اردیبهشت 1389ساعت 10:54  توسط امیر کریمی  | 

 

    زماني آرزوي يك جوان فقط وارد شدن به «دانشگاه» بود تا در آينده بتواند با مدركش سهم بيشتري از منافع اجتماعي را تحصيل كند، زياد هم فرق نمي كرد چه رشته اي و كجا. درصد كمي از متقاضيان وارد «دانشگاه» مي شدند و آنها هم در رشته هاي محدودي كه اغلب باب طبعشان نبود. ولي امروز «دانشجو بودن» عادي شده، با شرايطي كه در پذيرش متقاضيان قرار داده اند و تولّد «دانشگاه هاي گوناگون» چون واحدهاي آزاد و پيام نور و غير انتفاعي در هرجايي كه امكان گشايش وجود داشته، اگر كسي به «دانشگاه» راه پيدا نكند عجيب خواهد بود! رقابت فعلي بيشتر بر سر رشته و شهر محل تحصيل است.

دغدغه ي اصلي نوجوانان دردوره ي دبيرستان درس است و قبولي در كنكور، يا بهتر بگويم آرزويشان «دانشجو شدن» است. ولي وقتي جوان وارد «دانشگاه» مي شود و آن عطش اوليه برآورده، بدنبال پاسخ سوالهايي مي گردد كه شايد بخاطر شرايط خاص نظام آموزشي ما و مشغله اي ذهني با نام «كنكور» نتوانسته پيشتر مجالي براي كندوكاوشان پيدا كند. آن وقت است كه رو مي آورد به مطالعات غيردرسي؛ رو مي آورد به پيگيري حوادث و اخبار؛ رو مي آورد به ماهواره و اينترنت كه زاده هاي قرن اخير بشرند و گرچه مي شود باخطوط تلفن و پارازيت هاي مختلف گهگداري مختل و محدودشان كرد ولي به هر حال تا حد زيادي غير قابل كنترلند! خود را مقايسه مي كند با جوانان فلان كشور كه نه منشور حقوق بشر كوروش را در كارنامه ي تاريخي دارند و نه كشورشان به اندازه ي ما از مواهب الهي برخوردار است. آنوقت است كه داشته ها و حقوق خودش را مي گذارد يك طرف ترازويي كه آنطرفش از ديد او سنگين تر است. حالا هي فشار مي آورد پايين، فشار مي آورد تا كفه ي خودش را هم برساند به آن يكي. فشار مي آورد و اين فشار براي خيلي ها خوشايند نيست! رو مي آورد به مطالبه ي آن چيزهايي كه خود را محق به برخورداري از آنها مي داند. اين حس خواستن و مطالبه كردن ارتباط مستقيم دارد با آگاهي جوان از دايره ي زندگي اجتماعي و حقوقي كه دارد و از آن خبردار شده. اينها مختص قشر «دانشجو» نيست، همه را شامل مي شود بخصوص «جوانان» را و از آنجا كه عمده ي «دانشجوها» جوانند و خواهي نخواهي لقب روشنفكر هم يك جورهايي به نام «دانشجو» چسبيده، اينست كه اين متن «دانشجويان» را مستقيماً خطاب قرار مي دهد.

صحبت اصلي اينست كه حالا اين جوان «دانشجويي» كه مي خواهد از پتانسيل جواني و ادراكاتي كه مديون تحصيلاتش است استفاده كند و سهمي از اداره ي مملكت يا لااقل سهمي از اختيارش در تصميم گيري براي مملكتي كه در آن زندگي مي كند داشته باشد، چگونه بايد به اين هدف برسد؟ در شرايط ملتهبي كه نظرات غيرهمسو به جاي آنكه بعنوان ايده يي مكمّل در نظر گرفته شوند گلوله ي آتشيني از ناحيه ي دشمن در نظر گرفته مي شوند، در شرايطي كه «دانشجو بودن» خطرناك است و فعاليتي كه در فضاي عادي جامعه عاديست در «دانشگاه» به شكل يك مسئله ي امنيتي نگريسته مي شود، در شرايطي كه زد و خوردهاي احزاب سياسي بالا گرفته و اين وسط پاي چشم مردم عادي كبود مي شود، در يك چنين شرايطي كه: «آنچه به جايي نرسد فرياد است!» بايد چگونه برخورد كرد و وظيفه ي قشر منوّرالفكر يا اصطلاحاً اوپن مايند «دانشجو» چيست؟!

ابراز عقيده و پيشنهاد اصلاح امور به خودي خود مشكل ساز نيست، ولي بسته به اينكه اين اظهار نظرها و انتقادات در چه فضايي، با چه لحني، و به چه منظوري مطرح شوند برداشت هاي گوناگوني در پي خواهند داشت. هر برداشتي هم از ديد هر شخصي مستحقّ يك نوع برخورد متفاوت و مربوط به خود است. برداشت از يك نقد مي تواند گوينده ي آنرا مستحقّ سيلي يا حبس يا اعدام يا حتّي تشويق تشخيص دهد!

«دانشجو» بايد بسنجد آيا آن چيزي كه طلب مي كند معقول است؟ و اگر هست آيا شدني و ممكن الحصول است؟ و باز هم اگر هست ترتيب و اولويت مطرح كردن خواسته اش صحيح است؟ و با در نظر گرفتن همه ي اينها، آيا در شرايط درست، با لحن درست و غير مغرضانه مطرح مي شود؟ آيا مخاطب خواسته اش را درست انتخاب كرده؟ و چندين و چند آياي ديگر.

به نظر من بين «دانشجويان» و «حاكميّت كشور» ديوار بلندي از بي اعتمادي درست شده، هر حركت غيرمعقول و سيك سرانه ي «دانشجويان ناآگاه» در گذشته و در قبالش برخورد افراطي و امنيتي با آن از جانب حكومت آجري به اين ديوار افزوده و اين ديوار روز به روز بلندتر و بلندتر شده. تا امروز كه نه تنها آنطرف ديوار ديده نمي شود بلكه حتّي صداي اينطرف هم به زحمت به آنطرف مي رسد! در اين ميان وظيفه ي «دانشجوي آگاه و معقول» امروز اينست كه از هر روزنه و رخنه اي كه در اين ديوار بي اعتمادي وجود دارد استفاده كند تا از راه صحيح حرف خودش را به آنطرف ديوار برساند، بدون آنكه حسّاسيتي مضاف بر اين ايجاد كند. از هر قسمت سست اين ديوار استفاده كند و سعي كند آنرا از ميان بردارد، آجر به آجر خرابش كند و راه خودش را براي رفتن به آنسوي ديوار هموار كند.

روي صحبت من با «همه ي دانشجوها» است. دوره، دوره ي بي تفاوت نشستن و نظاره كردن نيست. دوره، دوره ي خوش گذراني و وقت كشي نيست. دوره، دوره ي ميدان را به اين و آن سپردن و سر در آخور كردن نيست. «دانشگاه» مكان مقدّسيست و «جايگاه دانشجو» جايگاهي ارزشمند. كسي كه در اين جايگاه و برهه، همه ي تلاشش را براي سربلندي كشور و مردمش انجام ندهد بي شك خائن است. هرگز نبايد از ياد برد كه «تاريخ» معلّم و مرجع بسيار خوبيست براي درس گرفتن، و ما هم با همه ي كرده ها و نكرده هاي خود روزي جزئي از اين تاريخ براي آيندگانيم. كاري كنيم كه مايه ي مباهات نسل خود باشيم نه سرشكستگي و خفّت آنها! كاري كنيم كه بعدها از كرده ي خود راضي باشيم و بخاطر فرصت هاي از دست رفته وكارهاي ناتمام حسرت نخوريم. من افتخار مي كنم به «مسلمان» بودنم، به «ايراني» بودنم و به اينكه مثل خواننده هاي اين سطور يك «دانشجوي امروز» هستم. با بهترين آرزوها براي مملكتم ايران


پ.ن: این مطلب برای نشریه سابق خودمون توی دانشگاه نوشته شد که اونجا چاپ نشد و توی دو تا نشریه از دانشگاه های دیگه به توفیق چاپ نائل شد!

شاید از تکثر «»ها اعصابتون خورد شده باشه ولی حتما از بکار بردنشون منظوری داشته نویسنده!!

بزودی با مطالب جدید و روزنوشت های اخیر برمیگردم!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 10:33  توسط امیر کریمی  | 

 

سلام،

حسابش از دستم در رفته چند وقته به اينجا سر نزدم و چيزي ننوشتم. بهم نخندین ولی یادم نبود چطوری باید بیام توی قسمت مدیریت وبلاگ!

 يه بخشش بخاطر اتفاقاتيه كه بعد از انتخابات افتاد و من هم مثل هر آدم فهیمی که یه نمه احساس مسئولیت کنه از تركشهاش بي نصيب نموندم. يه بخشش به خاطر تاهل و وظايف خطير مربوط به اون قسمت! يه بخشش هم به خاطر پذيرفته شدنم توي مقطع فوق ليسانس عمران-سازه. به هر حال الآنم درخواست يه دوست براي نوشتن مطلبي اجتماعي براي نشريه ي دانشگاه كه زماني خودم سردبيرش بودم پامو به اينترنت باز كرد و بهونه اي شد براي نوشتن همين چند خط.

مثل معتادها كه وقتي بوي مواد بهشون بخوره دوباره توبه ميشكنن و برميگردن به وضعيت اول، منم دلم هواي اينجا رو كرد و تعجب نكنيد اگه بازم مجبور شدين در آينده اي نزديك نوشته هاي منو تحمل كنين. با آرزوي بهترينها براي شماي بهترين.

شادباشيد

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 12:18  توسط امیر کریمی  | 

 

چندسالي مي شود كه طنز را تئوري و نوشتاری پي مي گيرم. به گذشته كه نگاه مي كنم مي بينم رگه هاي طنز را همه جا مي شود جست، حتّي بين ديده ها و خوانده هاي سالهاي قبل اثري از فكاهه وطيب نمايان است كه در زمان خودش به آنها التفات نداشته ام. طنز را بايد در حيطه هاي مانا و پويا كه با زندگي و خاطرات مردم عجين شده اند بكار برد تا هم باعث جاودانه شدن آن موضوعات مهم شود و هم به بقا و ماندگاري خود طنز منجر شود. يكي از اين حيطه هاي مانا، فرهنگ و ادب پايداري و سالهاي دفاع مقدّس است كه متاسفانه اخيراً كمتر به آن پرداخته مي شود. اين موضوع براي جوانان به سن ما كه آن دوران را درك نكرده ايم، بايد به شيوه اي مطبوع و از زاويه اي دوست داشتني تصوير شود تا بتوانيم با آن احساس نزديكي كنيم و از آن درس بگيريم. يكبار كه پاي صحبت هاي يك رزمنده نشسته بودم به نظرم آمد كه شوخي و طنز اصيل و طبيعي در روابط رزمنده ها موج مي زده. شايد در ظاهر بين درگيري و جنگ با مزاح و خنده سنخيتي ديده نشود ولي اگر دقّّت كنيم درميابيم آنچه تحمّل آن شرايط را تسهيل مي كرده و كمي از فشار رواني وارد بر رزمنده ها مي كاسته همين مطايبات و شوخي ها بوده است. خود رزمنده ها هم به تجربه دريافته بودند كه رفتارهاي آميخته با طنز باعث حفظ روحيه شان مي شود و به همين دليل هم بوده كه اكثراً در مراوداتشان بر طنز تاكيد داشته اند.

خاطراتي كه در ادامه مي خوانيد نقل از يك آخوند رزمنده ي جانباز عاشق امام، بنام آسدغلامرضا است. وقتي به خودش گفتم مي خواهم بنويسم "آخوند....امام" گفت به دوش كشيدن اين همه لقب براي تن رنجور من كار سختيست و شايد همين جمله ي طنزآميز بهترين بهانه براي شروع صحبتم با او و شنيدن خاطراتش بود. اصل داستانها واقعيست كه در بازنويسي، چاشني هايي به آن افزوده ام و به زيور طنز بيش از پيش ملبّسش كرده ام. بخوانيد:

تلقين

ناصحي جوان كم سن و سالي بود كه هروقت من را مي ديد به مزاح در مورد آخوندها جوكي مي گفت و جمع را مي خنداند. من هم به شوخي مي گفتم: تا دير نشده توبه كن و دست از سر كچل ما آخوندها بردار! يكبار كه در جمع بچه ها نشسته بوديم ناصحي گفت: آسدغلامرضا، دوست دارم اگر شهيد شدم شما تلقين را به جسدم بخواني. به خنده گفتم اگر كلاه من پشم داشت كه تو از تعريف جوك آخوندي دست برمي داشتي! بايد به يك آخوند سترگِ گردن كلفت بگويم تلقين را بخواند بلكه از او حساب ببري و لااقل در آن دنيا رستگار شوي... آخر هم او شهيد شد و خودم به جنازه ي مباركش تلقين خواندم.

نمازخاكي

طرفهاي سرپل ذهاب مسجدي بود كه دور و برش خالي بود و عراقي ها ديد خوبي روش داشتند. براي همين هم دور و برش هرچه بود با خاك يكسان شده بود و كار خدا فقط همين مسجد آن حوالي سالم مانده بود. ظهر چهارتا از برادران رزمنده پيله كردند كه مي خواهيم نماز ظهر و عصر را به امامت شما توي اين مسجد بخوانيم. گفتم خطرناك است انقدر اصرار كردند تا بالاخره قبول كردم. از پشت مسجد جوري كه ديده نشويم نزديك شديم و از ديواري كه خمپاره خرابش كرده بود وارد مسجد شديم و نماز خوانديم. موقع برگشتن بچّه ها گفتند براي دهن كجي به عراقي ها از در جلو برويم بيرون. همين كار را كرديم، عراقي ها هم براي پذيرايي از ما چندتا گلوله ي توپ شليك كردند! خداروشكر صداي توپ جلوتر از خودش مي رسد. ما هم دويديم و همچين كه بيست سي متري دور شديم گلوله ها خورد به مسجد و آنجا به كل ويران شد. حاج مصطفي بكري كه بعد ها شهيد هم شد بنا را گذاشت به فحش دادن به عراقي ها. گفتم برادرا، خودتون قضاوت كنيد. مردم چل پنجاه سال توي اين مسجد نماز خوندن عيب نكرد چهار ركعت نماز توش خوندين با خاك يكيش كردين ها!

 عقرب

يك روز در ارتفاعات "الله اكبر" بوديم ديديم چندتا برادرها به سمتمان آمدند درحالي كه دم عقربي در دست يكيشان است. آوردند نزد من و گفتند حاج آقا، به عدالت قبولت داريم. بر مسند قضا بنشين بگو حكم اين عقرب كه قصد ورود به سنگرمان را داشته چيست؟! من كه از كارشان خنده ام گرفته بود گفتم او الآن در مقام اسير شماست، به او غذا بدهيد و بسيار اكرامش كنيد! در همين حين عقرب از دست آن بسيجي افتاد روي پاي يكي از رزمنده ها كه نشسته بود و او را نيش زد. داد زدم في الحال اين عقرب نابكار با مجاهدین اسلام وارد محاربه شده، حكمش اعدام است. القصه؛ برادران وظيفه شناس نيروي زميني وارد عمل شدند و به حسابش رسيدند!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 19:37  توسط امیر کریمی  | 

 

باز برگشت،

بیداری های زودهنگام، مملو کردن تن از هرآنچه نیروزاست! خواندن نماز صبح هایی که از دسته ی مقهورین و فراموش شدگانند! خوابیدن از ترس چشیدن گرسنگی، نخوردن و روزه دار پنداشتن خود و دیگران! گردش تسبیح هایی که این روزها پرکار شده اند، احتمالا تورق قرآن هایی که یک سال زنگار و خاک پوشاندتشان! گوش دادن به ربنای تلویزیون که امسال به لطف حضرت استاد(!) از آن هم محرومیم، نمازهایی که چند دقیقه ای شاید اولویت پیدا کرده اند! اذان، لااله الاالله را نشنیده دست بردن به غذا، شکم بارگی با سرعت هفت خرما و دولیوان چای و یک زیردستی زولبیابامیه در دقیقه!

طاعات و عبادات همه مقبول حق، ما هم ملتمس دعائیم...

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم شهریور 1388ساعت 23:55  توسط امیر کریمی  |